کارو

شیشه و سنگ

 او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ

 وقتی که فشردمش به آغوش تنگ

 لرزید دلش، شکست و نالید که: آخ

 ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ؟

 

 

نام شب

من اشک سکوت مرده در فریادم

 داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم

 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق

 نام شب عشق را که برد از یادم؟